سکوت تو تمام هستي مرا فرو مي ريزد و منم که در پس اين غربت به ويراني مي رسم ، چرا لب به سخن نمي گشايي مگر نمي داني که زمزمه هاي تو حيات را در من جاري مي کند و روح تازه به کالبد بي جان من مي دمد . چقدر تو در من زندگي مي دمي ؟
ميداني همه جاده هاي خيالم به رويش صبح نگاه تو ختم مي شود ؟ من با تو سخن مي گويم.. رساتر از هميشه و تو حرفهايم را مي شنوي روشن تر از هر روز... بگذار از عشق سخن نگويم بگذار وسعتش را در حصار کلمات محدود نکنم چرا که من عشق را با کلام در نيافتم... براي من عشق نه کلام است؛ نه صوت و صدا چيزي است وسيع تر از همه اينها وسيع است و با نجابت مانند دلت... با شکوه است و پر رمز و راز همانند چشمانت.. عميق است و پر از صداقت همانند انديشه هايت.... بگذار دريا بداند رقيبي دارد به زلالي قلبت وبه ژرفناکي نگاهت... و گفتي که معناي عشق در انتظار است و در فاصله ها.. و من تمام اين فاصله ها را با صبر و انتظار به تماشا نشسته ام! چه رازيست در اين فاصله نمي دانم که هر چه ميگذرد مرا شيداتر مي کند! و من؛ شيدا مي مانم بگذار از عشق سخن نگويم بگذار وسعتش را در حصار کلمات محدود نکنم...
وقتی مردم مرا در قبری تاریک پنهان نسازید
مثل لکه ننگی که از صفحه زمین می زدایید ،
تنم روزی آغوشی گرم بود برای کسی که دوستش داشتم
و چشمانم تصویری از تمامی احساساتم ... تبلور سایه روشن های زندگیم
دستانم ستایشگرین نوازشگران
و قلبم عصاره ای از عشق ؛
عریانم نسازید
من از هم آغوشی با تن سرد خاک می هراسم
اشک هایتان ارزانیتان
و ناله های بیهوده تان ...
خوب می دانم سه بار که خورشید غروب کند
من برای همیشه در خاطره هاتان غروب می کنم
خروارها خاک سرد برای من
بسترتان همیشه گرم ...
می دانم خدا مرا خاک خوبی خواهد کرد
تا روزی اندام شما را در آغوش گیرم
روزی که دیر نخواهد بود ...
انتظـــار ديدن تـــو کوله بار سنگيني است که به دوش مي کشم !!! انتظـــارشيريني است ؛ درديست که دوستش دارم !!! غمـــي است که رنجم مي دهد ، غمت را هـــم دوست دارم !!!