تبليغاتX
تــنــهــا مــانــده ام ...
تــنــهــا مــانــده ام ...
(وبلاگ شخصي امير غلامي)

نوشته شده در تاريخ جمعه 23 شهریور1386 |

نیمه شب بود و غمی تازه نفس
ره خوابم زدو ماندم بیدار
ریخت از پرتو لرزنده ی شمع
سایه ی دسته گلی بر دیوار.
همه گل بود ،ولی روح نداشت
سایه ای مضطرب و لرزان بود
چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه
گوییا مرده ی سرگران بود!
شمع ،خاموش شد از تندی باد.
اثر از سایه به دیوار نماند!
کس نپرسید کجا رفت، که بود،
که دمی چند درین جا گذراند!
این منم خسته درین کلبه ی تنگ
جسم درمانده ام از روح کجاست
من اگر سایه ی خویشم، یا رب،
روح آواره ی من کیست، کجاست؟

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 شهریور1386 |

نبینمت غمگین باشی        با غصه همنشین باشی
دلم میخواد تو زندگی        گل باشی بهترین باشی

میخوام بگم یه کلمه        حرفی که توی دلمه
هم سختمه نگفتنش        هم گفتنش مشکلمه

میخوام بگم که تیر غم        سوی دلم کمونه زد
واژه ع ش ق                   روی لبام جوونه زد

عزیز من من تو زندگی        عشقه که گنج آدمه
این زندگی بدون عشق        مثل یه خواب در همه

اما هوس یه آتیشه        با آتیش بازی نکن
هدر نده زندگیتو        خونه بر اندازی نکن

به سوی عشق ابدی        مرغ دلم پر میزنه
فرشته ی اقبال من        انگار داره در میزنه

عشقی که در دل منه        یه هدیه خداییه
نشونه ای از زندگی        با یک جهان زیبائیه

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 21 شهریور1386 |

عشق چیست؟
از دریا پرسیدن عشق چیست؟گفت:خشکیدن...
از گل پرسیدن عشق چیست؟گفت:پرپر شدن...
از زمین پرسیدن عشق چیست؟گفت:لرزیدن...
از آسمون پرسیدن عشق چیست؟گفت:باریدن...
از انسان پرسیدن عشق چیست؟ناگهان از درونش گفت:جدایی...
ولی اگر از من بپرسند عشق چیست؟ میگویم:تنهایی

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 21 شهریور1386 |

چه زيباست بخاطر تو زيستن
وبراي تو ماندن و به پاي تو مردن و به عشق تو سوختن
و چه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن
براي تو گريستن و به عشق و دنياي تو نرسيدن
اي کاش مي دانستي بدون تو مرگ گواراترين زندگي است
بدون تو و به دور از دستهاي مهربانت زندگي چه تلخ و ناشکيباست
اي کاش مي دانستي مرز خواستن کجاست
و اي کاش مي ديدي قلبي را که فقط براي تو مي تپد
حرفها را گاه نمي توان گفت
من لحظه هاي با تو بودن را با اشکهايم تداعي ميکنم
وعطر نفسهاي تورا در بند بند وجودم مي بلعم

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 15 شهریور1386 |

نميدانم زندگي چيست؟؟ اگر زندگي شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام۰ اگر زندگي خروش جويبار است سالهاست که من در چشمه ي جوشان زندگي جوشيده ام اما اين نکته را فراموش نمي کنم که زندگي بي وفاست زندگي به من آموخت که چگونه اشک بريزم اما اشکانم به من نياموخت که چگونه زندگي کنم .

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 15 شهریور1386 |

مثل شعراي قديمي        بوي كهنگي گرفتم
ديگه تازگي ندارم      خيلي زود از يادت رفتم

اين روزها چند خطي ام شعر             توي تنهاييم نوشتم
حيف همه بيت هاش همين شد    خيلي زود از يادت رفتم    

يادمه برام مي گفتي   توي حرفات از صداقت
عشق نه خيلي بالاتر           آره از ته رفاقت

کو كجاست اون همه حرفات   خيلي زود از يادت رفتم
كو كجاست عشق تو چشمهات  خيلي زود از يادت رفتم

من شكستم اين دلم رو پي اعتماد با تو
دلم خوش كردم اما       بي تو و با ياد تو

دلم اينجا توي سينم بي تو پوسیيد و نگفتم
تو دلم غصه ام همينه خيلي زود از يادت رفتم

گله اي ندارم از تو مي دونم سياه بختم
گله ام فقط همينه خيلي زود از يادت رفتم

شاعر : روژین ونجانی

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 11 شهریور1386 |

چه غریب ماندی ای دل

نه غمی نه غمگساری

نه در انتظار یاری

نه  ز یار انتظــاری

غــم اگر به كوه گویم بگریـزد و بریـزد

كه دگر بدین گرانی نتوان كشید باری

به غروب این بیابان بنشین غمگین و تنها

بنگر وفــای یاران كه رها كنند یـــــــــاری

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 11 شهریور1386 |

آنكه مست آمد و دستي به دل ما زد و رفت

 در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

 خواست تنهايي ما را به رخ ما بكشد

تنه اي بر در اين خانه تنها زد و رفت

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 6 شهریور1386 |

 

تو اي ناياب اي ناب ؛ مرا درياب درياب
منم بي نام بي بام  ؛ مرا درياب تا خواب
مرا درياب مستانه ؛ مرا درياب تا خانه
مراقب باش تا بوسه ؛ مرا درياب بر شانه
مرا درياب من خوبم ؛ هنوزم آب ميکوبم
هنوزم شعر مي ريسم ؛ هنوزم باد مي روبم
مرا درياب در سرما ؛ مرا درياب تا فردا
مرا درياب تا رفتن ؛ مرا درياب تا اينجا
مرا درياب تا باور ؛ مرا درياب تا آخر
مرا درياب تا پارو ؛ مرا درياب تا بندر
تو اي ناياب اي ناب ؛ مرا درياب درياب
منم بي نام ،بي بام ؛ مرا درياب تا خواب

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1 شهریور1386 |

خدايا چرا هيچ چراغي شبستان دلم را روشن نميكند؟چرا مرغان دريايي روي امواج صداي من بال نميزنند؟چرا ميخك سپيدي در باغچه احساسم نميرويد؟چرا اين قدر شبيه سنگها شده ام؟

خدايا مرا در كوره راههاي پر سنگلاخ نفس تنها مگذار به فرشته ها بگو ماه را در كف بگيرد و تاربكب هاي روح مرا به روشنايي مبدل كند .به ستاره ها بگو ذره اي از اسمان را برايم معنا كنند.

خدايا چقدر پيوسته از تو گفتن را دوست دارم خدايا اگر چه از تو دور مانده ام اما نخلستانها و نيستانها را دوست دارم و هيچ گاه بد خاكريزها رو نخواستم و عليه ابشارها حرفي نزدم در روز حشر مرا در نزد شقايقها شرمنده مخواه خدايا دل سرد سيرم را همنشين خورشيد هاي نا مكشوف كن چشمهايم را به سفري بي زوال ببر به دستهايم عدالت را بياموز و به پاهايم صبر بده تا بي كفشي را تاب بياورند.