
اي که چون
هاله مهتاب
به من نزديکي!
گشته ام من ماهت...
شکوفا شده ام
اکنون باز...
به ترنّم آواها
نفسهاي جان بخشت...
همچو باران شفا آلوده
بر کوير تشنه ام باريدي...
هيچ نسنجيدي دور
چه خواهد بخشيد خشکيده کويرت؟!
همچو درياي کبير
شتافتي پُر دل
سوي پريزاد به صحرا...
بي انديشه به چگونه برگشتت!

من از آن روز كه در بند توأم ؛ آزادم ... !

دست من نيست گاهي وقتا روزم آفتابي نميشه
حتي با معجزه ي عشق آسمون آبي نميشه
دست من نيست گاهي وقتا تلخ و بي حوصله مي شم
بين ما بين من و تو من خودم فاصله مي شم
يه شبايي باد و بارون ميزنه به برگ و بارم
اون شبا هواي آشتي حتي با خودم ندارم
يه روزاي ابر تيره منو ميبره از اينجا
مي بره اونوره ديروز گم مي شم اون دور دورا
مي دونم گاهي بلور قلبتو مي شکنه حرفام
صبر تو به سر رسيده از من و سرگشتگي هام
با گذشت به من نگاه کن تو که مي بيني چه تنهام
رو نگردون از من اي خوب اگه بدترين دنيام
وقتي که دور مي شم از تو اي هواي مهربوني
غمو تو چشات مي بينم اما اي کاش که بدوني
من گمشده.....من بد....با همه سرگشتگي هام
تو را از هميشه بيشتر ، بيشتر از هميشه مي خوام

باز هم که فراموش کرده ای کجا
آمده ای؟
اینجا قلب من است
آهسته ،
این قلب، شکسته...
نگاهی کن ببین درهای قلبم بسته
شاید باز هم بی وفایی مثل تو
پشت دیوار
قلبم نشسته !
آمده ای که بگویی پشیمانی؟
اما هنوز چند روزی بیش نیست که از
آن روز گذشته
آتش دلم همچنان در حال سوختن است ،
بگذار خاکستر شود ، بعد بیا و دوباره
دلم را بسوزان
بگذار گونه های پر از اشکم خشک شود ،
بعد بیا و دوباره اشکم را در بیار
آهسته ، قلبم بدجور شکسته
دوباره آمده ای که چه بگویی به این
دل خسته
آمده ای دوباره بشکنی قلبم را ،
یا باز هم به بازی بگیری این دل تنهایم را ...
بی خیال ، با تنهایی بیشتر رفیقم تا با تو
ای نارفیق هیچ خاطره ی خوشی
ندارم از تو
بگذار در حال خودم باشم ،
نه مهربانی تو را میخواهم ،
و نه دلسوزی های تو را
نمیبخشم آن قلب بی وفای تو را
بگذار در حال خودم باشم ،
به تنهایی بیشتر از تو ، نیاز دارم ،
پس بگذار با تنهایی تنها باشم
در خلوت خویش با غمها باشم ،
نمیخواهم دوباره بازیچه دست
این و آن باشم
آهسته ، غم سنگینی در دلم نشسته
اهسته بیا...

یکباره پرستو شدپرپر زدو گم شد
درحادثه ای سرخ نفس در نفس باد
بالی به بلندای کبوتر زد و گم شد
آن روز یقیـن از تـن تردید سر آورد
ان روز که از باور خود پر زد وگم مشد
تا امدم از وصف نگاهش بسرایم
اتش به دل سینه دفتر زد وگم شد
مانند خیال امدو در خلوت من ریخت
همواره نسیمی شد و پرپر زد وگم شد
مارابه هواخواهی چشمتو سرودن
هر چند که عشق از دل ماسرزدوگم شد


