تبليغاتX
تــنــهــا مــانــده ام ...
تــنــهــا مــانــده ام ...
(وبلاگ شخصي امير غلامي)

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 15 آذر1389 |

 

الفبای درد از لبم می تراود

نه شبنم ، که خون از شبم می تراود

سه حرف است مضمون سی پاره ی دل

الف ، لام ، میم از لبم می تراود

چنان گرم عشقم که آتش

به جای عرق از تبم می تراود

ز دل بر لبم تا دعایی بر آید

اجابت ز ِ هر یاربم می تراود

ز دین ِ ریا بی نیازم ، بنازم

به کفری که از مذهبم می تراود

قیصر امین پور

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 15 آذر1389 |

 

عشق تنها يک قصه است

در سطر اول آن ، تو از راه مي‌رسي و خاک بوي باران مي‌گيرد

در سطر دوم ، آفتاب مي‌شود و تو از درخت سبز سيب سرخ مي‌چيني

در سطر سوم ، زمين مي‌چرخد و مهتاب با رگبار هزار ستاره مي‌بارد

در سطر چهارم ، تو دست‌‌هايت را به سوي مغرب دراز مي‌کني

در سطر پنجم ، همه چيز از ياد مي‌رود و من به نقطه‌ي پايان قصه خيره ‌مي‌مانم
.
.
.
و عشق آغاز ميشود

...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 15 آذر1389 |

 

اگرنمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي
بوته اي در دامنه اي باش

 ولي بهترين بوته اي باش كه در كناره راه مي رويد
(( اگر نمي تواني درخت باشي ،بوته باش ))

 

اگر نمي تواني بوته اي باشي، علف كوچكي باش
و چشم انداز كنار شاه راهي را شادمانه تر كن
 
اگر نمي تواني نهنگ باشي، فقط يك ماهي كوچك باش
ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه!

 

همه ما را كه ناخدا نمي كنند، ملوان هم مي توان بود
در اين دنيا براي همه ما كاري هست

كارهاي بزرگ و كارهاي كمي كوچكتر
و آنچه كه وظيفه ماست ، چندان دور از دسترس نيست

 

اگرنمي تواني شاه راه باشي ، كوره راه باش
اگر نمي تواني خورشيد باشي، ستاره باش

با بردن و باختن اندازه ات نمي گيرند
هر آنچه كه هستي، بهترينش باش!

داگلاس مالوچ

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 15 آذر1389 |

 

یادمان باشد که ...

لحظه‌هاست که آدمی را هیچ و پوچ می‌کند.

لحظه‌هاست که انسان را فرسوده و خسته از زندگانی می‌کند.

لحظه‌هاست که عمر ما را به پایان می‌رسانند.

و لحظه‌هاست که انسان را فریب می‌دهند.

بیایید از پس لحظه‌ها بگریزیم.

به امید لحظه بعدی زندگی نکنیم.

این‌گونه بیندیشیم که انگار لحظه بعدی راه ما نیست.

و از همین لحظه لذت ببریم... نه به امید لحظه بعدی...

نوشته شده در تاريخ جمعه 12 آذر1389 |

 

با رنگ زلال عشق بر بوم قلبم تصویر روشنی از تو می کشم ، من تو را یافته ام و از تنهایی بریده ام ، اما نمی خواهم عشقت چون غزالی بادپا از صحرای دلم بگریزد چون سوختن در فراق تو جز خاکستری از من باقی نمی گذارد ؛ پس این دل را مشکن که دل شکسته را یارای تپیدن نیست…