دل سپردم به دلداری و گشتم گرفتار عشقش
خموشی گزیدم تا نگردد فاش مجلس راز عشقش
مهدی شده ام دیوانه ی رویی چون مجنون به لیلی
دادم دل و دین و عقل و هوش به دل پاک و عشقش

من خریدار دل و دین و آوای و رویت
چنان مستم که بوسم خاک کویت
کنون آوایی از دل خوان به گوشم
که گردم مست پیچ در پیچ مویت
کاش مي شد قلب ها آباد بود !
کينه و غمها به دست باد بود !
کاش مي شد دل فراموشي نداشت !
نم نم باران هم آغوشي نداشت !
کاش مي شد کاش هاي زندگي !
گم شوند پشت نقاب بندگي !
کاش مي شد کاش ها مهمان شوند !
در ميان غصه ها پنهان شوند !
کاش مي شد آسمان غم گين نبود !
رد پاي قهر و کين رنگين نبود !
کاش مي شد روي خط زندگي !
با تو باشم تا نهايت سادگي

روی دستای تو دست می کشم خستگی هاتو نوازش می کنم
به تبرک تن مقدست جای پاتو جا نمازش می کنم
تو رو حست می کنم رو بدنم گم می شم تو غربت چشم سیات
توی آغوش تو خیمه می زنم اشک من می چکه روی گونه هات
تا رو شونه های من خوابت بره مثه یه پرنده نازت می کنم
حتی وقتی با منی تو بغلم تو رو احساس نیازت می کنم
وقتی انگشت تو لمسم می کنه از تب دستای تو گر می گیرم
تو حرارت لبات می سوزم و برای یه لحظه انگار می میرم
جای بوسه هام می مونه رو تنت تنی که مثه بلوره مثه یاس
تنی که مثه یه شیشه نازکه به لطافت گل اقاقیاس
جای بوسه هات می مونه رو تنم جای بوستو عبادت می کنم
توی معبد دلم خدا می شی به خدای خودم عادت می کنم


