تبليغاتX
تنها مانده ام ...



باور کن که دوستت دارم اي تنها بهانه براي زنده بودنم ، نفس کشيدنم دوستت دارم .... اي اميد و آرزوي من ، دنياي من دوستت دارم.... اي تو به زيبايي يک گل سرخ ، به پاکي يک چشمه زلال ، به لطافت باران بهار دوستت دارم.... اي تو فصل بهارم ، هميشه يارم ، همدم اين دل پاره پاره ام دوستت دارم.... اي تو آرامش وجودم ، همه بود و نبودم ، هستي و تار و پودم دوستت دارم.... اي تو طلوع زندگي ام ، ناجي لب تشنگي ام دوستت دارم.... اي تو عشق زندگي ام ، هميشگي ام ، ماندني ام دوستت دارم.... دوستت دارم
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 7:38 بعد از ظهر توسط امير غلامي |



سکوت تو تمام هستي مرا فرو مي ريزد و منم که در پس اين غربت به ويراني مي رسم ، چرا لب به سخن نمي گشايي مگر نمي داني که زمزمه هاي تو حيات را در من جاري مي کند و روح تازه به کالبد بي جان من مي دمد . چقدر تو در من زندگي مي دمي ؟

هوا را از من بگير نجوايت را نه !
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 1:57 قبل از ظهر توسط امير غلامي |




ميداني همه جاده هاي خيالم
 به رويش صبح نگاه تو ختم مي شود ؟
من با تو سخن مي گويم..
 رساتر از هميشه
 و تو حرفهايم را مي شنوي
 روشن تر از هر روز...
 بگذار از عشق سخن نگويم
 بگذار وسعتش را در حصار کلمات محدود نکنم
 چرا که من عشق را با کلام در نيافتم...
 براي من عشق نه کلام است؛ نه صوت و صدا
 چيزي است وسيع تر از همه اينها
 وسيع است و با نجابت
مانند دلت...
 با شکوه است و پر رمز و راز
همانند چشمانت..
 عميق است و پر از صداقت
 همانند انديشه هايت....
 بگذار دريا بداند رقيبي دارد به زلالي قلبت وبه
 ژرفناکي نگاهت...
 و گفتي که معناي عشق در انتظار است و در فاصله ها..
 و من تمام اين فاصله ها را با صبر و انتظار
به تماشا نشسته ام!
 چه رازيست در اين فاصله نمي دانم
 که هر چه ميگذرد مرا شيداتر مي کند!
 و من؛  شيدا مي مانم
 بگذار از عشق سخن نگويم
 بگذار وسعتش را در حصار کلمات محدود نکنم...

دوستت دارم
+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 4:23 بعد از ظهر توسط امير غلامي |




وقتی مردم مرا در قبری تاریک پنهان نسازید
مثل لکه ننگی که از صفحه زمین می زدایید ،
تنم روزی آغوشی گرم بود برای کسی که دوستش داشتم
و چشمانم تصویری از تمامی احساساتم ... تبلور سایه روشن های زندگیم
دستانم ستایشگرین نوازشگران
و قلبم عصاره ای از عشق ؛
عریانم نسازید
من از هم آغوشی با تن سرد خاک می هراسم
اشک هایتان ارزانیتان
و ناله های بیهوده تان ...
خوب می دانم سه بار که خورشید غروب کند
من برای همیشه در خاطره هاتان غروب می کنم
خروارها خاک سرد برای من
بسترتان همیشه گرم ...
می دانم خدا مرا خاک خوبی خواهد کرد
تا روزی اندام شما را در آغوش گیرم
روزی که دیر نخواهد بود ...
 
+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 3:50 بعد از ظهر توسط امير غلامي |




نشستم در فراقت گريه کردم      تمام شب به يادت گريه کردم
ميان کو چه هاي سرد و خلوت  به يادت تا بي نهايت گريه کردم
تمام روز در فکر تو بودم                چو ديدم رد پايت گريه کردم
در آن خاموشي سرد و مه آلود      به آهنگ صدايت گريه کردم
تو اي ابر بهاري شاهدي که              چگونه به پايت گريه کردم
مبار اي آسمان امروز ديگر    که من ديشب به جايت گريه کردم
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 0:11 قبل از ظهر توسط امير غلامي |



از من نپرس چقدر دوستت دارم
اينجا در قلب من حد و مرزي براي حضور تو نيست
به من نگو که چگونه بي تو زيستن را تمرين کنم
مگر ماهي بيرون از آب ميتواند نفس بکشد
مگر مي شود هوا را از زندگيم برداري و من زنده بمانم
بگو معني تمرين چيست ؟
بريدن از چه چيز را تمرين کنم ؟
بريدن از خودم را ؟
مگر هميشه نگفتم که تو هم پاره اي از تن مني ...
از من نپرس که اشکهايم را براي چه به پروانه ها هديه مي دهم
همه مي دانند که دوري تو روحم را مي آزارد
تو خود پروانه ها را به من سپردي که ميهمان لحظه هاي بي کسي ام باشند
نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگير ...
هواي سرد اينجا رو دوست ندارم
مرا عاشقانه در آغوش بگير که سخت تنهام
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:42 قبل از ظهر توسط امير غلامي |



اگر ابر بودي به انتظار اشکت مي نشستم، اگر مهر بودي در پرتو ات خود را
گرم مي کردم، اگر باد بودي چون برگ خزان خود را بدستت مي سپردم،
اگر خدا بودي به تو ايمان مي آوردم تا بداني دوستت دارم، اگر هيچ بودي
از تو ابر سپيدي مي ساختم، از تو خورشيد با شکوهي بوجود مي آوردم،
تو را نسيم ملايمي مي کردم از تو خدايي بزرگ مي ساختم، تا بداني که
فقط تو را دوست دارم ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 3:53 بعد از ظهر توسط امير غلامي |



پروردگارا به من بياموز
ببخشم کساني را که هر چه خواستند با من با دلم با احساسم کردند

ومرا در دوردست خودم تنها گذاردند
و من امروز به پايان خودم نزديکم...
 پروردگارا به من بياموز در اين فر صت حياتم آهي نکشم براي کساني که دلم را شکستند
 
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 3:51 بعد از ظهر توسط امير غلامي |


 
+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 1:32 بعد از ظهر توسط امير غلامي |

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 11:37 قبل از ظهر توسط امير غلامي |