به عشق تو چه شبهایی رو به روز رسوندم ، چه غروبها به طلوع و چه طلوع ها را غروب کردم تاتو از راه برسی ، حرفها برای گفتن داشتم اما روزه سکوت گرفتم تا فقط تو محرم رازم باشی، ولی دیگر شب و روزی است که شبم روز و روزم شب نمیشه و غروبهایم به طلوع نمیرسد ، دیگر دوریت را باور ندارم ، سفر ابدی تو را ، انگار همه اینها سرابی بیش نیست، شاید نمایی از یک رویا ، خیال عشق منهتی به وصال ، وصال تو در جاده ناکجا آباد زندگی ، در برهوت انتظار ، شاید همه اینها سراب باشد و خیال یا تصویری از یک کابوس .
باور کن که دوستت دارم اي تنها بهانه براي زنده بودنم ، نفس کشيدنم دوستت دارم .... اي اميد و آرزوي من ، دنياي من دوستت دارم.... اي تو به زيبايي يک گل سرخ ، به پاکي يک چشمه زلال ، به لطافت باران بهار دوستت دارم.... اي تو فصل بهارم ، هميشه يارم ، همدم اين دل پاره پاره ام دوستت دارم.... اي تو آرامش وجودم ، همه بود و نبودم ، هستي و تار و پودم دوستت دارم.... اي تو طلوع زندگي ام ، ناجي لب تشنگي ام دوستت دارم.... اي تو عشق زندگي ام ، هميشگي ام ، ماندني ام دوستت دارم.... دوستت دارم .
سکوت تو تمام هستي مرا فرو مي ريزد و منم که در پس اين غربت به ويراني مي رسم ، چرا لب به سخن نمي گشايي مگر نمي داني که زمزمه هاي تو حيات را در من جاري مي کند و روح تازه به کالبد بي جان من مي دمد . چقدر تو در من زندگي مي دمي ؟
ميداني همه جاده هاي خيالم به رويش صبح نگاه تو ختم مي شود ؟ من با تو سخن مي گويم.. رساتر از هميشه و تو حرفهايم را مي شنوي روشن تر از هر روز... بگذار از عشق سخن نگويم بگذار وسعتش را در حصار کلمات محدود نکنم چرا که من عشق را با کلام در نيافتم... براي من عشق نه کلام است؛ نه صوت و صدا چيزي است وسيع تر از همه اينها وسيع است و با نجابت مانند دلت... با شکوه است و پر رمز و راز همانند چشمانت.. عميق است و پر از صداقت همانند انديشه هايت.... بگذار دريا بداند رقيبي دارد به زلالي قلبت وبه ژرفناکي نگاهت... و گفتي که معناي عشق در انتظار است و در فاصله ها.. و من تمام اين فاصله ها را با صبر و انتظار به تماشا نشسته ام! چه رازيست در اين فاصله نمي دانم که هر چه ميگذرد مرا شيداتر مي کند! و من؛ شيدا مي مانم بگذار از عشق سخن نگويم بگذار وسعتش را در حصار کلمات محدود نکنم...
وقتی مردم مرا در قبری تاریک پنهان نسازید
مثل لکه ننگی که از صفحه زمین می زدایید ،
تنم روزی آغوشی گرم بود برای کسی که دوستش داشتم
و چشمانم تصویری از تمامی احساساتم ... تبلور سایه روشن های زندگیم
دستانم ستایشگرین نوازشگران
و قلبم عصاره ای از عشق ؛
عریانم نسازید
من از هم آغوشی با تن سرد خاک می هراسم
اشک هایتان ارزانیتان
و ناله های بیهوده تان ...
خوب می دانم سه بار که خورشید غروب کند
من برای همیشه در خاطره هاتان غروب می کنم
خروارها خاک سرد برای من
بسترتان همیشه گرم ...
می دانم خدا مرا خاک خوبی خواهد کرد
تا روزی اندام شما را در آغوش گیرم
روزی که دیر نخواهد بود ...
نشستم در فراقت گريه کردم تمام شب به يادت گريه کردم ميان کو چه هاي سرد و خلوت به يادت تا بي نهايت گريه کردم تمام روز در فکر تو بودم چو ديدم رد پايت گريه کردم در آن خاموشي سرد و مه آلود به آهنگ صدايت گريه کردم تو اي ابر بهاري شاهدي که چگونه به پايت گريه کردم مبار اي آسمان امروز ديگر که من ديشب به جايت گريه کردم
از من نپرس چقدر دوستت دارم اينجا در قلب من حد و مرزي براي حضور تو نيست به من نگو که چگونه بي تو زيستن را تمرين کنم مگر ماهي بيرون از آب ميتواند نفس بکشد مگر مي شود هوا را از زندگيم برداري و من زنده بمانم بگو معني تمرين چيست ؟ بريدن از چه چيز را تمرين کنم ؟ بريدن از خودم را ؟ مگر هميشه نگفتم که تو هم پاره اي از تن مني ... از من نپرس که اشکهايم را براي چه به پروانه ها هديه مي دهم همه مي دانند که دوري تو روحم را مي آزارد تو خود پروانه ها را به من سپردي که ميهمان لحظه هاي بي کسي ام باشند نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگير ... هواي سرد اينجا رو دوست ندارم مرا عاشقانه در آغوش بگير که سخت تنهام
انتظـــار ديدن تـــو کوله بار سنگيني است که به دوش مي کشم !!! انتظـــارشيريني است ؛ درديست که دوستش دارم !!! غمـــي است که رنجم مي دهد ، غمت را هـــم دوست دارم !!!