+
نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 7:38 بعد از ظهر توسط امير غلامي
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 1:57 قبل از ظهر توسط امير غلامي
|

ميداني همه جاده هاي خيالم
به رويش صبح نگاه تو ختم مي شود ؟
من با تو سخن مي گويم..
رساتر از هميشه
و تو حرفهايم را مي شنوي
روشن تر از هر روز...
بگذار از عشق سخن نگويم
بگذار وسعتش را در حصار کلمات محدود نکنم
چرا که من عشق را با کلام در نيافتم...
براي من عشق نه کلام است؛ نه صوت و صدا
چيزي است وسيع تر از همه اينها
وسيع است و با نجابت
مانند دلت...
با شکوه است و پر رمز و راز
همانند چشمانت..
عميق است و پر از صداقت
همانند انديشه هايت....
بگذار دريا بداند رقيبي دارد به زلالي قلبت وبه
ژرفناکي نگاهت...
و گفتي که معناي عشق در انتظار است و در فاصله ها..
و من تمام اين فاصله ها را با صبر و انتظار
به تماشا نشسته ام!
چه رازيست در اين فاصله نمي دانم
که هر چه ميگذرد مرا شيداتر مي کند!
و من؛ شيدا مي مانم
بگذار از عشق سخن نگويم
بگذار وسعتش را در حصار کلمات محدود نکنم...
دوستت دارم
+
نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 4:23 بعد از ظهر توسط امير غلامي
|
+
نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 3:50 بعد از ظهر توسط امير غلامي
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 0:11 قبل از ظهر توسط امير غلامي
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:42 قبل از ظهر توسط امير غلامي
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 3:53 بعد از ظهر توسط امير غلامي
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 3:51 بعد از ظهر توسط امير غلامي
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 1:32 بعد از ظهر توسط امير غلامي
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 11:37 قبل از ظهر توسط امير غلامي
|